|
آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی ، به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست ! ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من ، در کوچه های بی دار و درخت ِ خاطره بود ! هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام دیروز از پی ِ گناهی سنگین ، گذشته را مرور کردم ! از پی ِ تقلبی بزرگ ، دفاترِ دبستان را ورق زدم ! باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای ! شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند ، این تبعید ناتمام را معنا کند ! یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من ، در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست ! یا سنگی که با دست ِ من کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد ! یا نفرین ِ ناگفته ی گدایی ، که من با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریدم ! وگرنه من که به هلال ابروی تو ، در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام ! امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ، ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم ! برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم ! یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم ! پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه ، دیگر نگو بر نمی گردی . . . بازنده لينک دست نوشته شنبه بیست و نهم تیر 1387 لحظه دلواپسي 11:0 هک شده توسط بازنده ***
کمی نگران شدم ! رهایم کردی و رهایت نکردم! هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی ، کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند ! چشمهایم را بر پوزخند ِ این و آن بستم و چهره ی تو را دیدم ! گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم و صدای تو را شنیدم ! دلم روشن بود که یک روز ، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی ! حالا هم ، از دیدن ِ این دو سه موی سفید این همه تعجب نمی کنم ! فقط کمی نگران می شوم! می ترسم روزی در آینه ، تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی ! تنها از همین می ترسم . . . ؟ لينک دست نوشته چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 لحظه دلواپسي 19:9 هک شده توسط بازنده ***
*****عکس این مطلب رو به خاطر در خواست یکی از دوستان حذف کردم ***** نمی دانم چرا همه می خواهند ، طناب ِ امیدم را از بام آمدنت ببرند ! می گویند ، باید تو می رفتی تا من شاعر شوم ! عقوبتِ تکلم این همه ترانه را ، تقدیر می نامند ! حالا مدتی ست که می دانم ، اکثر این چله نشین ها چرند می گویند ! آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می آید ، اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی ؟ آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد ؟ همین نگاه نمناک همین قلب ِ بی قرار جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد ! می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم و ترانه به هم تعارف می کنیم ! در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم ! تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست ! آنوقت ، آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم ، تا ستاره شناسان کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند ! به چی می خندی ؟ یادت هست که همیشه ، از خندیدن ِ دیگران بر چکامه های پُِر «چرا» یم دلگیر می شدم ؟ اما تو بخند ! تمام ترانه ها فدای یک تبسمت ! حالا برای همه می نویسم که آمدی و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد ! می نویسم که دستهای سرد ِ مرا ، در ضمیرِ این همه تازیانه گرفتی ! می نویسم که ... بیدار شو دل ِ رؤیا باف ! بیدار شو ... ! بازنده
لينک دست نوشته سه شنبه یازدهم تیر 1387 لحظه دلواپسي 11:12 هک شده توسط بازنده ***
به کجا می بری مرا ؟ با توام ای خاتون خوب خواب و خاطره زلال زرد روسری چرا مدام در پس پرده ی گریه نهان می شوی ؟ استخاره می کنی ؟ به فال و فریب فراموشی دل خوش کرده ای یا از آوار آواز و ترانه می ترسی ؟ به فکر خواب وخستگی چشمهای من نباش امشب هم میهمان همین دفتر و دیوان درد و دریایی یادت هست نوشته بودم در این حدود حکایت همیشه کسی خواب دختری از قبیله ی بوسه را می بیند ؟ باور کن ، هنوز دست به دامن گریه که می شوم تصویر لرزانی از ستاره و صدف در پس پرده ی دریا تکان می خورد نمی دانم چرا بارش این همه باران غبار غریب غروبهای بهار و بوسه را از شیشه های این همه پنجره پاک نمی کند ؟ تو ؟ تو که آن سوی کتاب کوچه ها نشسته یی خبر از راز زیارت هر روز من با ساکنان این حوالی آشنای گلایه و گریه داری ؟ آه ! می دانم سکوت آینه ها همیشه جواب تمام سوال های بی جواب بغض و باران است بازنده لينک دست نوشته چهارشنبه پنجم تیر 1387 لحظه دلواپسي 11:36 هک شده توسط بازنده ***
اگر کسی رو که رو دوستش داری بهت خیانت کنه یا یه روز بفهمی که دوستت نداره ، می تونی فراموشش کنی . ولی کسی که دوستت داره ، بهت خیانت نکرده ، چه طور می تونی ازش جدا شی و ... اون وقته که از زمین و زمان بدت می یاد خیلی سخته ... اگه می خوای بدونی که تقدیر چی داد بخونش . از کجا بازیابم آن روز که تو مرا بودی و من نبودم . تا باز به آن روز رسم ، میان دودم و اگر هم نرسم ، به نبود خود خشنودم . با ته سیگاری که میان لب داشتم . سیگاری دیگر روشن نمودم . جا سیگاری مملو از ته سیگاری های بود که رنج مرا بردوش کشیده و تا به آخر سوخته بودند . آنها سوخته بودند تا بتوانند به طور موقت هم چون همدمی گرم و مهربان مرا آرام کنند . می گویند شعر از عشق به دنیا می آید ولی جدایی از چه متولد می شود . در آتش عشق نفس است که می سوزد اما در آتش جدایی چه چیز می سوزد ، این کاغذ سفید بود زمانی که روح شعر من در سکوت جدایی پرسه می زد ، اما ندای همیشه باقی در باقی من ، آنچه را که دوست داشتی بنویسی اما ننوشتی را نیز خواندم . آری من ناله خاموش تو را که حتی از فریاد ها برهنه تر بود چه زیبا حس کردم ... ای یادگار انکار شده در تبخیر زمان ؛ تو را در جاودانه ها جایگاهی ست ابدی ، گر چه هر چیز را که در مغز خاطره می آفریند در قلب نمی توان جاودانه کرد ، مگر توانسته باشد از روزن دل ، بیغوله ها و پستی و بلندی ها را لمس کند . دوباره سیگاری روشن کردم . و در دود گره خورده ، آن دستان گره خورده خودم و « بابا آب داد ، بابا نان داد . » افسوس که نمی دانستیم و نمی توانستیم که بدانیم «" تقدیر" » چه داد ؟ بعد از سالها دانستیم که تقدیر جدایی داد . یه کم شیرینی داد ، یه عالمه تلخی داد . به ته سیگار نیمه سوخته ام خیره شدم و باز به یاد آوردم آن شب هایی را که با شوق مشق می نوشتیم . می گفتم : « واقعاً که قدرتمند بود ، هق هق ناله اش را در گلو قوت داد . چرا که نمی خواست حتی در لحظه جدایی نیز مرا غمگین کند ، به راستی که وقتی بر گلزار زندگی ، باد مهرگانی وزیدن می گیرد .و هیچ پایی را یارای گریختن نیست . جز تسلیم ، جز تسلیم ، جز تسلیم ، با نگاهی عمیق و دردناک به او گفتم : « که او گفت : « |